رصدخانه مراغه

شب های بلند زمستان که تا نزدیک های صبح برای امتحانات روز بعد کلنجار می رفتم، نمی توانستم خود را از خیالبافی های دور و دراز خلاص کنم. خیالبافی های یک دختر 13، 14 ساله. نام شهرهای قدیمی، بلخ، سمرقند، بخارا، هرات، ماوراءالنهر، طوس، بغداد... اینها می آمیخت با لذت ناب حل یک مسئلهء مثلثات یا هندسه، لبخند فهم یک معنا. و واقعا نمی دانم چرا یاد کتاب سعدی کودکیم همیشه با خاطرهء این شب زنده داری ها همراه است.
شاید توهمات یک بچهء خام اندیش بود، اما همیشه مجسم کردن زمان های دور و دراز گذشته در جاهایی که عده ای گرد هم آیند و در نجوم و طب و ریاضی و فلسفه مطالعه و بحث و جدل کنند برام بسیار لذت بخش بود. یک تشریک مساعی جانانه، عده ای که از کتاب های یک کتابخانه عریض و طویل نگاه داری کنند، عده ای که به سر و کله هم بزنند و کتاب های زبان های غریب را به زبان خویش برگردانند،عده ای که تاریخ بنگارند و نگاه بانان حقایق واقعه ها برای نسل های بعد باشند. و شیرین ترینش، عده ای که در شب های صاف، با اصطرلاب ها و پرگارها و نقشه های سماوات، در جستجوی دب اکبر و دب اصغر و غیره آسمان ها را بکاوند. نه، واقعا اینها تصورات امروز من از تصورات آن روزها نیست. این فکرها کار سادهء آماده شدن برای یک امتحان را تا صبح به درازا می کشاند. نمی دانم چرا. شاید خاطره گنگی از یک زندگی گذشته بود. اگر این طور باشد، بی شک نمی توانسته زندگی آسانی بوده باشد. آیا اصلا یک زن را به این گونه مجامع راهی بود؟ براستی اگر زنی شوری، جوششی، عطشی برای این گونه چیزها داشت تکلیفش چه بود؟ باید کجا می رفت؟ آیا به دیدهء شک به او نگریسته می شد؟ مطرود می شد؟ آیا باید موهاش را می زد و در نقش یک پسر خود را جا می زد؟ می دانم تاریخ گواه چنین مواردی بوده. اما آیا پشت کتاب های هندسه و فلسفه، پشت دب اکبر و ستاره زهره، چشمان زنانه اش او را لو نمی داد؟
باری، همین است که حتی نام مکان هایی مانند کتابخانه جندی شاپور، کتابخانه اسکندریه و یا رصدخانه مراغه این قدر دلم را می لرزاند. چند سال پیش در یک بعد از ظهر تابستان سر یک فنجان چای در تهران یک متخصص تور و ایران گردی آب سردی به روم ریخت وقتی با بی اعتنایی گفت آنجا چندان خبری هم نیست و کسی هم چندان علاقه ای به دیدنش نشان نمی دهد. دقیق تر بگویم گفت "یک خرابه بیشتر نیست." نمی دانم واقعا چه جور جایی باید باشد. اما در رابطه با تاریخ این نکته را فهمیده ام که خلاقیت ذهن خود ما در زمان حال، توانایی مان در بازسازی زمان های دور، زنده کردن دوباره فضاها، رنگ ها، بوها، توانایی مان در سپردن تخیل خویش به جو فکری هر زمانه خاص، بر مبنای جستجوهامان در یافتن حقایق پراکنده و متصل کردن آنها در ذهن خودمان، و گفتگوهامان با هم در این باب است که گذشته و تاریخ را از نو زنده می کند، قابل فهم، جذاب ودست یافتنی می کند. و غایتا امروزمان را غنا می بخشد. حالا، فردا را چه دیدی؟ در یکی دو ماه آینده احتمال دارد گذرم از گذرگاه خواجه نصیرالدین طوسی بگذرد   

سایه های شب

 Nightshadowshopper_3












Edward Hopper, Night Shadows  1921
ادوارد هاپر - پی نوشت:  تصویری از فراز، که کم کم با برافراشته شدن آسمان خراش ها و ساختمان های بلند، زاویهء چندان نادری هم نمی نمود. به توصیف یک منتقد آن روزها، شمشیر سیاه ماشین، سرتاسر سر راه روشنی که در آن انسان کوتاه شده ایستاده.    

 

شمعیست دل مرد برافروختنی

چاکیست ز هجر دوست بردوختنی

ای بی خبر از ساختن و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی

Edward Hopper

Hopperselfportrait

می گویند ادوارد هاپر در پاسخ به منتقدی که با گوشه چشمی به خورشید در یک اتاق خالی از او پرسیده بود به دنبال چه هستی، پاسخ داده بود، به دنبال خودم. این اثریست از هنرمندی در 81 سالگی، چند سال قبل از مرگش. می گویند او که عمری بازی نور را در درون و بیرون ساختمان ها و اتاق ها به تصویر می کشید حالا خود نور را موضوع کار قرار داد، و اصلا این روح خویشتن بود که در اینجا به تصویر کشید.

مردی کم حرف که حتی سکوتش گاه اطرافیان را معذب می کرد، بسیار ساده و گریزان از جار و جنجال و بی ادعا، که بر آن بود که "من فقط می خواسته ام نور پهلوی یک خانه را نقاشی کنم"، و شاید یکی از کلیدی ترین نقاشان و تصویرگران فرهنگ مدرن آمریکایی. یکی از معاصرانش او را استادی دانسته که شعرش واقع گرایی اوست. اما نمی شود فریب ظاهر واقع گرایانه کارهای او را خورد و از متافیزیک پشت آنها، جهان دور از دسترس آدم های آنها و حس غریب سکون و سکوت و سرمای آنها غافل ماند. نوعی از سکون و سکوت و سرمایی که چنان پذیرفته شده که عادی می نماید. هاپر را نزدیک ترین نقاش آمریکایی به سورئالیزم می دانند، اگرچه که او هیچگاه خود را وابسته به هیچ مکتب و طبقه بندی ندید و براستی بر این باور بود که حتی واقع گرایی در هنر نیز باید از فیلتر خالق آن عبور کند و در برگیرندهء نگاه ویژهء او باشد.

اوایل قرن بیستم بود. بحبوحهء ماشینی شدن شهرهای بزرگ آمریکایی، و آدم هایی که هر چه بیشتر از هم بی نیاز و از هم تنها می شدند. کم کم می شد با انداختن سکه ای از ماشینی خرید کرد، بنزین زد، یک تنه در اتومبیل های کشتی مانند به جاده زد و یک جا بند نماند، یا با قطارهای سریع السیر شهری از این سو به آن سو رفت و از پنجره های کوچک آپارتمان های تنگاتنگ هم ناظر خصوصی ترین لحظه های زندگی های ملال آور روزمره و شبیه به هم بود. بسیاری فیلم های سینما از تصاویر نقاشی های هاپر وام گرفتند. فیلم های گانگستری. خود او هم در آثارش رد پایی از صحنه و سینما دارد، اما به گونه ای دیگر. برای مثال گوشه ای از پردهء یک فیلم سیاه و سفید در یک سالن سینما را در سینمای نیویورک می بینیم، اما توجه او به آن نیست، به زن جوان کنترل چی سالن است که پشت به دیوار حاشیهء سالن و بدون نگاه به فیلم در عالم خویش و در تنهایی خویش غوطه ور است. در جایی دیگر زن جوانی یک دست با دستکش و دست دیگر بی آن، تنها با قهوه خود نشسته و شاید تمام شب را در انتظار کسی است که قرار نیست بیاید. مرد دیگری در جایی جلوی پلکان یک دکان بسته نشسته. مرد و زنی در اتاق دیگری با فرسنگ ها فاصله در مجاورت هم نشسته اند، یکی غرق در روزنامه اش است و دیگری با حوصلهء سر رفته تک انگشتی به کلید های پیانو می زند. خیابان های سوت و کور، آدم های بی نام و بی رابطه و به تعبیری بهت زده و کرخت و بی حس شده.

بی شک ادوارد هاپر یکی از چیره دست ترین تصویرگران فردگرایی و خویشتن مداری افراطی در ذات این سرزمین است بی آنکه قضاوت خاصی کند، و لااقل برای من، نه بی آنکه قربانی شدن خود آدمها در خلال این ویژیگی را نبیند.

Hoppernewyorkmovie_2

New York Movie, 1939Hopperchopsuey_2

Chop Suey, 1929

Hoppernighthawks2 Nighthawks, 1942

Hopperautomat_2 Automat, 1927

Self portrait, 1925 - 1930

منبع: نمایشگاه آثار و مستندی در باره ادوارد هاپر، انستیتوی هنر شیکاگو 

افت و خیز

یک عده آدم های خردمند و خوش ذوق و لطیف طبع را اگر زمانی، لطف این چرخ گردون، همزمان به گرد هم می آورد، آنگاه می شد شاهد یک شکوفایی بود. یک تولد دوباره. یک انفجاری از خلاقیت و آفرینندگی و گفت و شنود و تبادل اندیشه و سبک و آزمایش و خطای بی قضاوت و خلق نظام های جدید. اگر که فقط بخت و اقبال آدم هایی با شیمی متناسب هم را در یک فضای حاصلخیز و در مجاورت یکدیگر می گذارد. یک حادثهء کیمیاگرانه.

شاید چنین حوادثی کمابیش در طول تاریخ رخ داده اند. پادشاهی ظریف طبع و حامی بی چون و چرای هنر و معماری در زمان صفوی. خانواده ای مانند مدیچی که تحت حمایت مالی شان انفجاری از نبوغ همزمان تنی چند از بزرگان هنر بوقوع پیوست. و ... خب البته اینها بس نادرند.

اما انگار نسل ما چندان خوش اقبال نبوده. در زمانهء حاکمین خشک اندیش پا به این جهان گشودیم. به هر سوی خاک هم که کوچ می کنیم انگار جز این نمی یابیم. از آدم های سنتز کننده، پیوند دهنده انگار زیاد خبری نیست. دور، دور فصل کننده هاست و نه وصل کننده ها. در زمان افت انگار آمده ایم. مسلما هر افتی، خیزی هم به دنبال خواهد داشت. اما عمر ما کفاف شاهد بودنش را خواهد داد؟         

امشب یک مجموعه ای دیدم از خورجین ها و بقچه ها و سایر این گونه آثار با بیش از صد سال قدمت و از مناطق گوناگون ترکمن، بختیار، قشقایی، لر و غیره. آن قدر ظریف و لطیف و طراز اول که نگو. واقعا دیوانه کننده. انگار کسانی تمام تخیلشان را، دلشان را یکجا ریخته اند توی اینها.

سخنرانی خیلی خوبی هم همراه این نمایش بود توسط دانیل واکر، متصدی پیشین قسمت هنرهای اسلامی موزه متروپولیتن نیویورک، و متصدی کنونی موزه منسوجات واشینگتون. ایشان یکی از متخصصین برجسته هنرهای اسلامیست (شامل ترکیه، هند و غیره) و ظاهرا هم وارد در آثار زرتشتی و غیره. اینجا که جستجو کردم استاد او در هاروارد هم پژوهنده و محقق دیگری بوده، او هم درخور توجه. پرسش من اینست که چرا اکثر پژوهشگران ایران و زیر و زبرهای هنر و تاریخش اصلا از آن زاد و بوم نیستند و با این حال عمری را در پای این جستجو گذارده اند.    

شوشا گاپی

چند سال پیش، هنوز قبل از آن که ظهور کتاب فروشی های زنجیره ای بزرگ کتاب فروشی های کوچک قدیمی را از کار بر کنار کند کتاب فروشی کهنه کاری بود در یک ساختمان بسیار قدیمی به گمانم به نام ساختمان هنر. از آن ساختمان ها بود که داخل آسانسور لنگش با درهای محکم فلزی همیشه یک پیرمرد متصدی می نشست. از آن طبقه های مرموز بالایی صدای تمرین پیانو و تمرین آواز را می توانستی بشنوی. هر از گاه جوانی با یک ساز به دوش، و یا دختر بچه هایی با لباس باله از راهرویی گذز می کردند. در کافه طبقه اول که متعلق به یک خانواده یونانی عبوس بود (و بعدها پسرشان توسط یک جراح ایرانی نجات پیدا کرد و ارادت شدیدی به ایران و ایرانی ها در او جوشید) قهوه ای می گرفتی هنگامی که در انتظار آغاز فیلمی در سینمای همان پشت بودی. از آن سینما ها که فیلم های ناب و کمیاب در آن یافت می شد. به هر حال هم کتاب فروشی بست و رفت و هم سینما.

روزی در طبقه بالای کتاب فروشی به کتابی برخوردم از شخصی به نام شوشا گاپی.

The Blindfold Horse: Memories of a Persian Childhood

کتابی بود از خاطرات زمان کودکی دختری که بعدها در سن کم برای تحصیل به پاریس فرستاده شد. کتابی بود صمیمی و سرشار از توضیحات زمان های دور و دراز گذشته. مجذوب شده بودم و نمی توانستم آن را زمین بگذارم. یادم است همانجا در نیمه تاریک راه پله های چوبی نشستم و شروع کردم به بلعیدن. من همیشه کنجکاو و تشنه گذشته ها بوده ام. بچه که بودم در آشپزخانه مادر بزرگ و پدربزرگم کنار یخچال فیلکو مثل بره می افتادم دنبال آنها و یک ریز سوال پیچ می کردم. آن وقت ها چه جور بود؟ قدیم ها چه جور بود؟ بچگی های شما چه جور بود؟ خیابان ها چه جور بود؟ آب انبارهای قدیمی چه جور بود؟ عطش سیری ناپذیری بود و هنوز هم هست.

یکی دو هفته پیش که شنیدم شوشا گاپی از دنیا رفت واقعا متاثر شدم. راحت می شود تشخیص داد که او زنی بود فرهیخته و عاشق و دوست داشتنی. روحش شاد و یادش گرامی باد.

سه چیز

سه چیز در زندگی انسان مهمند. اولی مهربان بودن است، دومی مهربان بودن است، و سومی مهربان بودن است.

Henry James

April 15, 1843  -  February 28, 1916

Blog powered by TypePad

May 2008

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31