اما همیشه شادمانی یه جوری راهش رو به درونم باز می کنه
آخرین بار که رو صحنه بودم شصت سالم بود
هنوز بچه بودم، یه بچه با یه عالم آرزو
لئونارد کوهن
در میان میلیاردها اسپرم سرگردان و تخمک علاف ناگهان گاهی دو تا به هم می رسند، جرقه ای در نقطه ای از کهکشان می زند، و یک استعداد تقلید ناپذیر پا به عرصه وجود می گذارد.
گمنام
از دست خودم دلخورم. از غفلتم. دو تا نمایش خوب را از دست دادم. یکی مجموعه تصاویر یوسف کارش. و دیگری تابلوهای ادوارد مانچ. پاک فراموش کردم هفته پیش آخرین فرصت دیدن اینها بود.
یکی را از بند به در آر، و به آغوش آن دیگری که حالا مظطربش است بازگردان. اگر آن قدر لطف داشته ای که دو تای متفاوت را از دو گوشهء دور از هم در دنیایت بر سر راه یکدیگر قرار دهی، دو تا که کودکی شان در دو جای کاملا متفاوت با هم سپری شده، و از وجود هم و پیوند خوردن آینده شان کاملا بی خبر بوده اند، حالا هم به سوی هم بازگردانشان. بگذار همیشه پیوند به فاصله چیره شود، اگر در جایی نهال دلداگی سر از عالم وجود بر آورد، بگذاراز تمام لگد های خشونت بار، از تمام بی تفاوتی ها، از تمام تاریکی ها، از تمام فراموشی ها، چنان جان سالم بدر برد ، چنان پا بگیرد، و چنان گل سرخی شود که حتی خودت هم نتوانی جلودارش شوی. بگذار.
به خاطر ماجرایی که ذهنم را این طور در گیر خودش کرد.
این همه سال در این دنیا ... دست آخر نه اندرونی اش را شناختی، نه بیرونی اش را، نه دانستی حسابش چیست، نه کتابش کجا.
پی نوشت: انصافا در ذهنم بالا پایین می رفتم که این اندرونی و بیرونی از کجا آمد. مفهومش دغدغه ای کهنه است، اما بیانش از آن من نبود. این را از عبدالکریم سروش شنیده بودم