Thus it is that the heedless squander the treasure of happiness and walk off with a few bent coins.

from Yusuf and Zulaikha

translated by David Pendlebury

یا به عبارت دیگر چنین است که بی فکرها گنج شادمانی را بر باد می دهند و با چند تا سکهء کج می روند پی کارشان.

از یوسف و زلیخا

حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی

If It Be Your Will

by: Leonard Cohen


If it be your will
That I speak no more
And my voice be still
As it was before
I will speak no more
I shall abide until
I am spoken for
If it be your will
If it be your will
That a voice be true
From this broken hill
I will sing to you
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing
From this broken hill
All your praises they shall ring
If it be your will
To let me sing

If it be your will
If there is a choice
Let the rivers fill
Let the hills rejoice
Let your mercy spill
On all these burning hearts in hell
If it be your will
To make us well

And draw us near
And bind us tight
All your children here
In their rags of light
In our rags of light
All dressed to kill
And end this night
If it be your will

If it be your will.

هر چیزی یه ترکی داره

از اونجاست که نور می آد تو

لئونارد کوهن

...

چهارده پونزده ساله رو صحنه نبودم

افتادم به جستجو در باره مذهب و فلسفه

اما همیشه شادمانی یه جوری راهش رو به درونم باز می کنه

آخرین بار که رو صحنه بودم شصت سالم بود

هنوز بچه بودم، یه بچه با یه عالم آرزو

لئونارد کوهن

در میان میلیاردها اسپرم سرگردان و تخمک علاف ناگهان گاهی دو تا به هم می رسند، جرقه ای در نقطه ای از کهکشان می زند، و یک استعداد تقلید ناپذیر پا به عرصه وجود می گذارد.

گمنام

از دست خودم دلخورم. از غفلتم. دو تا نمایش خوب را از دست دادم. یکی مجموعه تصاویر یوسف کارش. و دیگری تابلوهای ادوارد مانچ. پاک فراموش کردم هفته پیش آخرین فرصت دیدن اینها بود.

Yousuf Karsh

Edvard Munch

بگذار

(ای آسمان (یا هر چه می خواهی خطابش کنی

یکی را از بند به در آر، و به آغوش آن دیگری که حالا مظطربش است بازگردان. اگر آن قدر لطف داشته ای که دو تای متفاوت را از دو گوشهء دور از هم در دنیایت بر سر راه یکدیگر قرار دهی، دو تا که کودکی شان در دو جای کاملا متفاوت با هم سپری شده، و از وجود هم و پیوند خوردن آینده شان کاملا بی خبر بوده اند، حالا هم به سوی هم بازگردانشان. بگذار همیشه پیوند به فاصله چیره شود، اگر در جایی نهال دلداگی سر از عالم وجود بر آورد، بگذاراز تمام لگد های خشونت بار، از تمام بی تفاوتی ها، از تمام تاریکی ها، از تمام فراموشی ها، چنان جان سالم بدر برد ، چنان پا بگیرد، و چنان گل سرخی شود که حتی خودت هم نتوانی جلودارش شوی. بگذار.

به خاطر ماجرایی که ذهنم را این طور در گیر خودش کرد.

این همه سال در این دنیا ... دست آخر نه اندرونی اش را شناختی، نه بیرونی اش را، نه دانستی حسابش چیست، نه کتابش کجا.

پی نوشت: انصافا در ذهنم بالا پایین می رفتم که این اندرونی و بیرونی از کجا آمد. مفهومش دغدغه ای کهنه است، اما بیانش از آن من نبود. این را از عبدالکریم سروش شنیده بودم

.

الف لیله و لیله

همکلاس ژاپنی من می گوید با داستان های هزار و یک شب بزرگ شده. احتمالا او بیش از من وارد است، چون من بیشتر بتوانم بگویم با ماجراهای تن تن بزرگ شدم. برداشت اجتماعی و فرهنگی در باب آن برههء خاص از تاریخ ما بر اساس حتی چنین مورد کوچکی بماند.

اما حالا خوشحالم که فرصتی پیش آمده که با این داستان ها آشناتر شوم. اولین چیزی که با ورود به حال و هوای آنها به ذهنم رسید تشخیص رد پای آنها در کارهای بورخس است، و در بوف کور صادق هدایت، که چند سالی هست که سراغ آنها نرفته ام.

نکته های دیگری که به نظرم می آیند یکی توصیف بی سانسور ماجراهای عاشقانهء روایت گرانی ست که در سفرهایشان به دمشق و بغداد و قاهره و غیره تجربه های ماجراجویانهء اروتیکی (یا شاید درست تر است بگوییم شهوت آلود) را از سر گذرانده اند که توصیفشان هم بسیار طبیعی می نماید. نمی دانم، اما گمان نمی کنم اینگونه بیان در اروپای 600، 700 سال پیش میسر بوده. براستی ما چقدر از روح جوامع خاورمیانه در سده های اخیر (یا مسلمان، یا هر گونه که بخواهی خطابش کنی) آگاهیم؟ آیا از ورای قرن بیست و یکم و با لنز تجربه های زمان خودمان، می توانیم دنیای آن زمان را تخمین بزنیم، یا آنچه که گمان می کنیم می دانیم همه توهمات امروزی ماست؟ نکته دیگر شخصیت های زنان است. اینها، با وجود آنکه زیر روبنده اند، به نظر می آید که با شهوت های وجودشان بسیار راحتند. با یک نگاه در بازار یا هر جای دیگر عاشق می شوند، خودشان هستند که بر می گزینند، کسی را به دنبال بر گزیده شان می فرستند، مرفه اند، و خودشان هستند که برای او خرج می کنند. از مخاطره کردن هم ابایی ندارند. اصلا گمان نمی کنم زنان در اروپای آن زمان چنین اراده ای داشتند. (این را می دانم که همین دو سه قرن پیش زنان انگلیسی در مواجهه با زنان مصری کاملا حیران بودند که برخی از آنها برای خودشان صاحب ملکند در صورتی که در انگلستان چنین قانونی وجود نداشت). نمی دانم این تصویر از زنان واقعی بوده، یا رویا و آرزوی بعضی مرد های راویان این داستان ها بوده (یا رویا و آرزوی زنهای راوی)!؟ به هر حال باید حقیقتی در آن نهفته باشد. انگار لب مطلب اینست که زن ها هوسرانند و بی وفا، و نباید به آنها اعتماد کرد. اگر اشتباه نکنم تصویر زن در اروپای آن دوره بیشتر از مریم مقدس است.  

مترجم کتاب از خاطرهء خوش شبهای کودکیش در بغداد آغاز می کند و مادر بزرگش و سایر زنانی که با آب و تاب این قصه ها را براش تعریف می کردند. مسلما نطفهء سبک داستان های پا ورقی و سریال های دنباله دار را باید در این داستان ها جست. 

ظاهرا نطفهء این داستان ها را هم باید در هزار افسان و سایر داستان های کهن ایران و بخصوص در زمان ساسانی جست، که آنها هم از داستان ها و افسانه های هندی مایه گرفته اند. خواندن این داستان ها را شدیدا به کسانی که علاقمند به نویسندگی یا سناریو و فیلم سازی هستند توصیه می کنم.

The Arabian Nights, translated by Husain Haddawy

Based on the Text edited by Muhsin Mahdi

پی نوشت: در حقیقت تا اینجا برداشت من از این داستان توانایی قصه است و قدرت تخیل در نجات بخشیدن انسان ها، و درملایم کردن و انسان کردن آدمها و نهایتا آموختن گذشت و توانایی دوست داشتن به آنها  

  سیر پیدایش هزار و یک شب     

Blog powered by TypePad

May 2009

Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31