خانه بايد تميز باشد
خانه نيمهتاريك است. برق را قطع كردهاند. آب را هم. چند ماهي ميشود. گفتند وقتي كسي اينجا ننشسته برق و آب ميخواهد چه كار؟
در كه باز شد كمي مكث كردم. بهنظرم چقدر غمگين آمد. پايين در حياط هم مدت درازي مكث كردهبودم. نميدانم چرا پاهام سست شده بودند. خانه را جور ديگر به ياد ميآوردم. پر جنب و جوش. پر انرژي. هيچ وقت دلم نميخواست خانه را نيمهتاريك ببينم. سوت و كور ببينم. مثل اينكه سالهاست خانه در خوابي عميق فرو رفته.
خانه كثيف است. همانجا تا در را باز ميكني چند تا سوسك مرده، سوسك مرده كه نه، اسكلت و بال خشكيدهي سوسك مرده ميبيني. پردهي پنجرهاي كه به انباري باز ميشود غرق خاك است. و انباري؟ واي انياري! مثل اينكه دريچهاي است به يك حفرهي وحشت. تارهاي عنكبوت به اين كلفتي و پيچيدگي در عمرم نديده بودم.
يكراست ميروم به اتاق خودم. پردهي غرق خاك را ميكشم و پنجره را باز ميكنم. هواي تازهاي به داخل نميآيد. يعني مثل اينكه اصلا نيست كه بيايد. اتاق چندان روشنتر هم نميشود.
حالا بايد بروم در كمدها و گنجهها و خاطراتم را يكيكي از گوشههاي پر از دوده و ذغال بكشم بيرون. مجلههاي بيست سال پيش. كتابهاي قديميام. نوارها، دفترهام. همه پيچيده در نايلونهاي پلاستيكي. هر چه ميگردم دفتر زرشكي دويست صفحهاي را پيدا نميكنم. چقدر دلم ميخواست ببينم يك دختر دوازده ساله در بعد از ظهرهاي تنهاييش، وقتي در اتاق را ميبست و پنجره را باز ميكرد، در يك دفتر زرشكي دويست صفحهاي چه مينوشت. هر چه ميگردم پيداش نميكنم. ديگر نيست.
از گوشهي گنجهي تاريك دستم ميخورد به يك پلاستيك نيمه سنگين. ميكشمش بيرون. از داخل چند لايه نايلون غرق دوده چشمان آبياش بهرويم باز ميشوند و زلزل نگاهم ميكنند. چهرهاش معصوم است و لبخند محوي بهم ميزند. بويش را حس ميكنم. بويش هنوز تازه است. چشمانم را ميبندم. در اتاق پذيرايي باباجان بزرگ ايستادهام وقتي با يك جعبهي بزرگ چهرهنما ميآيند تو و بيصدا ميروند ميگذارندش گوشهي بوفه براي عصر. بويش را حس ميكنم آن طور كه فقط يك دختر بجه ميتواند. خانه كثيف است و او بياعتنا به اين همه گرد و خاك معصومانه لبخند ميزند و چشمانش زلزل نگاهم ميكنند.
ميروم داخل حمام. جند تا اسكلت سوسك مرده اين ور و آن ور افتاده اند. كف وان مثل اينكه كبره بسته. ميروم ميايستم داخلش. يك دفعه همه جا ميرود در تاريكي محض و صداي مامان را ميشنوم: "عجله كن، آژير قرمز زدهاند، زود لباساتو بپوش بايد بريم زير زمين." بعد ميپيچم و مي پيچم درون يك صداي خراشناك سرخ و بعد سكوت. سكوت مطلق.
همه ميگويند تو چرا وقتت را اينقدر تلف ميكني ميري اون خونه. خونهي جديد كولر داره. روشن و خنك و خوب. بنشين چايي و شيريني بخور. بيخيال اون خونه. چرا اينقدر ميري دور و بر اون خونه ميپلكي؟ اما من دلم ميخواد برم ساعتها در آن خانه كند و كاو كنم. داخل پستوهاش را جستجو كنم. ميگويم چرا گذاشتيد اينقدر كثيف شود؟ ميگويند خب وقتي خانهاي چند سالي كسي داخلش زندگي نكند كثيف ميشود ديگر. خب چرا گهگاه نرفتيد تميزش كنيد؟ اگر راست ميگي خودت چرا نيامدي؟
نميتوانم بگويم آدم وقتي سالها از خانه دور بوده ديگر جور ديگر نگاهش ميكند. شما همين دور و برها بوديد. قدرش را نميدانيد. فقط تار عنكبوتهاش را ميبينيد. من دور بودم. پشت خاك و خلش آن چيزهاي ديگر را ميخوام ببينم. ميخوام ببينم در اين سالها چه گذشته بر آن. ميدانيد شايد اگر ته روانم را بكاويد بهخاطر احساس گناه باشد.
چقدر روزنامه كنار تخت خواب مامان و باباست. 5 ارديبهشت 1378. 11 مرداد 1379. بابا هم حتما خيلي ميآمده اينجا. دستخطش گوشهي يك تكه كاغذ همينطور تازه به نظر ميآيد. كت سورمهايش هنوز پشت صندلي آويزان است. لباسهاش در آن يكي خانه را بخشيدند. اين يكي همينطور دستنخورده اينجاست. جاي تنش در آن مانده. لبهي تخت مينشينم. كتش را تماشا ميكنم. يك بسته ماژيك را ميدهد دستم و ميگويد: برام يه آسمون آبي بكش، يه خورشيد، چند تا درخت و يه جادهي باريك. كه برسه به يه خونه. فقط سكوت است و صداي تيك تيك يك ساعت قديمي گوشهي ميز. در آينه دختر 16 سالهاي دارد آهسته يك ماتيك قرمز را روي لبانش ميكشد. مينشينم تماشاش ميكنم. سادهدلياش را.
گاهي بهسرم ميزند. دلم گرم ميشود و ميگويم بياييد اصلا خانه را نفروشيم. آستينهامان را بالا بزنيم. تميزش كنيم و دوباره بساط چايي را هم راه بيندازيم. ديوارها را تميز كنيم. تابلوهاي خاك خورده را از ميان روزنامهها در آريم و به ديوار آويزان كنيم. آن تابلوي دشت سرسبز را با آسمان آبي و گلهاي سرخ وحشي. آن يكي تابلوي دختر كولي را با موهاي آشفتهي سياه و دامن چين در چين كه آن طور پرشور ميرقصيد. نگاهي به من ميكنند: تو ديوانهاي. چرا اينقدر كهنهپرستي؟ آدم كه اينقدر به خاطراتش نميچسبد. اين محله خراب شده. ديگر جاي زندگي نيست. شلوغ شده. هواش آلوده است. دود و دم همه جا را گرفته. اصلا ولش كن. تميز كردنش هم كار من و تو نيست. دلم دوباره سرد ميشود. نه، تميز كردن اين خانه كار من تنها نيست. تميز كردنش گاو نر ميخواهد و مرد كهن. اصلا ولش كن. بگذار بكنند. هر كار كه ميخواهند بكنند. من يك تنه از پسشان بر نميآيم.
ولي من هنوز دوست دارم بروم ساعتها در آن خانهي نيمهتاريك وقت بگذرانم. از هر گوشهي خاكيش يك گنج در آرم. و بعد بنشينم روي قالي وسط اتاق خالي و براي گلهاي آبي رنگ و رو رفته گريه كنم. چند جعبه كتاب يك طرفم، چند تابلوي پيچيده در روزنامه مقابلم. يكي از روزنامهها پاره پوره شده و از پشت آن پيرمرد خميدهاي پيداست كه در يك كوچهي رويا گونه در هنگام غروب كنار دروازهي باغي نشسته و سرش را غمگينانه پايين انداخته. مينشينم همينجا و گريه ميكنيم با هم من و پيرمرد.
امروز صبح داستاني خواندم كه دوباره مرا به ياد خانه انداخت. به قول غلامحسين ساعدي خانه بايد تميز باشد.
شيكاگو، تابستان 2004
Comments