زیر زمین پنجره ای نداشت. می دانستیم بیرون برف می آید و هر از چند گاهی صدای شلیک گلوله ای در آن محله نا امن به گوش می رسید. آنها می گفتند. از آن شب کریسمس سال ها پیش که مادر یکی شان در مقابل کودکانش به آتش کشیده شد و داغی برای همیشه بر جا گذاشت. از آن سال های دور در می سی سی پی که مادر بزرگ آن یکی که سالمند تر بود یک سحرگاه در میان کشتزارهای پنبه کودکی زایید، آن را به کول انداخت و دوباره به کار بازگشت. از جنبش هایی که مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هاشان در آنها سهم داشتند و یا نداشتند. و از امید هاشان برای قدرتمند تر شدن که با توانایی در ثبت خاطره می توانست عایدشان شود. در خرت و پرت های زیر زمین هاشان عکس ها و خاطره ها را جستجو کردند. هیجان آن روزهای آخر که حاصل کار را در کتاب سبز کوچکی چاپ می کردیم از ناب ترین تجربه های خودم شد. سال ها گذشت و از وفاداری بعضی هاشان به "بچه" هرگز چیزی کاسته نشد. یک سال نو و یا یک روز تولد نبود که کارتی از هلن با آن خط کج و معوج لرزان نرسد. احتمالا نوشته شده پس از یک روز سخت از کار تمیز کردن اتاق های یک متل، یا از جورجیا با آن همه تلاش و تکاپو در بزرگ کردن دو دختر دوقلو که اگر اشتباه نکنم مال خودش هم نبودند. یا از "بزرگ مرد" با آن حس افتخار به بزرگترین ماهی که در ساحل بی نامی در ویسکانسین صید کرده بود. و یا پیامی نبود که از دارنل، "لوطی محله"، نیاید که به "بچه" سلام برسانید. آدم های کوچک در محله هایی کوچکتر که نشانم دادند معرفت نه ربطی به نژاد و ملیت و مذهب دارد و نه سواد یا ثروت. امروز به پبام های تلفن گوش می کردم. هفته هاست که در یک حالت تعلیق و سردرگمی به همه چیز بی اعتنا بوده ام. همه چیز تلنبار شده و در حال فرو ریختن است. صدای هلن در یک پیام می گوید "خبر بدی دارم. جورجیا در گذشت. می تونی برای مراسم بیایی؟" اصلا نمی دانم پیام مال کی است. آخرین پیام جورجیا هم جایی میان صداهاست: "وقت کردی با هم نهار بخوریم". جایی میان نوشته ها و کتاب های قدیمی کتاب سبز را پیدا کردم. آن روزها جورجیا شعری در باره رفاقت نوشته بود. در جایی دیگر خاطره روز ازدواجش را در یک بعد از ظهر سال 1959 تعریف کرده بود. التهابش را در کنار داماد بلند قامت سیه چرده. لرزش تنش را. صداش را. احساس شرمساری وجودم را گرفته. چقدر از زندگی غافل شده ام !! هفت هشت ده تا کتاب که دور تخت ریخته بود را برداشتم بردم جایی گذاشتم که دیگر دستم نرسد. دستم نرسد به شرق و غرب و تاریخچه جنبش چپ و مدرنیته و تجدد و تجدد ستیزی و هویت و هرج و مرج و سردرگمی و هر چه روشنفکری و تاریک فکری دنیاست. می روم کمی روی ماسه ها قدم بزنم و بگذارم موج ها به پاهام بزنند و نسیم به گونه هام. بعد برمی گردم این ویرانی را آباد کنم. تمام کارهایی که آدم می گوید "فردا". که هرگز هم نخواهد آمد. و زندگی که چه با شتاب و بی شکیب می تازد. چه آن را دریابی، چه نه. فرصت تنگ است. خیلی تنگ.
سال ها پیش شغلی داشتم شاید مثل هر کار دیگری که می شد داشت. در آن صبح های سرد این شهر به زیرزمین نمناک کلیسایی می رفتم. یک قوری قهوه درست می کردم و در نور ضعیف چراغ های محقر آنجا، کنار بخاری نفتی فکستنی ای می نشستم، رو به رویم ده، پانزده تا مرد و زن که برای سواد آموزی آمده بودند. آنها با هزار زحمت تلاش می کردند از لا به لای خطوط کتاب هایی که هراسناکشان می کرد، معنا بیرون بکشند. و این بیگانه لهجه دار که خود از انجیل چیزی سر در نمی آورد، که او را مهربانانه "بچه" خطاب می کردند، پا به پاشان می خواند و اصلاحشان می کرد.
gahi zibaeiye chehrat va ehsaset ro yeksan va dar kenare ham ehsas mikonam
shayad delam barat tang shode
Posted by: kashtishekastegan | 08/18/2005 at 00:10
salam.
link daadeh shod.
Posted by: KhabarChin | 08/18/2005 at 22:22
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم....
Posted by: آوازهای مرد مرده | 08/19/2005 at 00:01
Salaam,
Az neveshtetaan khosham aamad...dastetaan dard nakonad.
Baa dousti
Posted by: Yasseman | 08/27/2005 at 16:14