چندی پیش به مصاحبه ای برخوردم که چون اواسط آن سررسیدم دقیقا نفهمیدم چه بود و دیگر هرگز هم پیدایش نکردم.
زن سالمند و آراسته ای از اهالی یک کشور اسکاندیناوی، که کاملا واضح بود زمانی بسیار زیبا بوده، با وقار قابل توجهی از خاطره عشق کوتاه مدتی می گفت از سالیان سال پیش. از لحن صحبتش آشکار بود که این تجربه، هر چند کوتاه، برایش بسیار عزیزو تاثیر گزار بوده و هنوز هم برای آن ارزش بسیار قائل است.
یادم نیست کجا و چگونه به جان کندی برخورده بود و این رابطه چطور شکل گرفته بود، اما آن طور که حافظه ام به خاطر می آورد (یا دوست دارد به خاطر آورد) تقدیر آنها را برای چند روزبی سر و صدا در دهکده دور افتاده بسیار زیبایی جایی در اروپا در کنار هم قرار داد. و پس از آن هم دیگر هرگز آنها را به سوی هم نیاورد و او با دشواری بسیار به ناچار باید همه چیز را به فراموشی می سپرد. هیچ عکس مشترکی با هم نداشتند، اما در یک تصویر سیاه و سفید زن جوان بسیار زیبایی بود که دخترانه می خندید و شاید هیچ تصوری از روزهای غمناک آینده نداشت.
من هیچ کار به سیاست های مربوط به این موضوع ندارم. اما در این دنیای بی در و پیکر با آدم های بی در و پیکرترش، که خیلی ها حاضرند به هر بهایی جار و جنجال به پا کنند، سکوت این زن در این همه سال و حرمت داریش برایم خیلی قابل تقدیر است. شاید در حقیقت دلایل دیگری برای این سکوت وجود داشته باشد، ماموران امنیتی، واهمه یا هزار علت دیگر. اما ترجیح می دهم آن را به پای یک دل محکم رازدار و یک وقار زنانه بگذارم.
سکوتی که از یک رابطه ی کوتاه شکل می گیره همه جا وجود داره.
در همه ی قلب ها.
گاهی وقت ها رابطه ای نیست فقط نگاه.
اما این نگاه ها از چندین روز با هم بودن با ارزشتر اند
Posted by: سرزمین رویایی | 09/23/2005 at 04:09