و آنگاه زمان تبعيد آغاز شد. جستجوي بيپايان براي يافتن توجيه. نوستالژي بيفايده. دردناكترين پرسشها، دلشكنندهترين پرسشها. پرسشهاي دل كه از خود ميپرسد: كجا خود را در خانه حس كنم؟
آلبر كامو، ياغي
دوباره دلم هوای این نوشتهء سال پیش را کرد
بيست سال گذشت. در چنين روزهايي بود... يادت هست؟ آن شب كه بارت را بستي ... كجا ميرفتي؟ خودت هم انتهاي راه را نميدانستي. خداحافظيهايت همه كوتاه بودند. انگار هفتهي ديگر قرار بود برگردي. شايد دلش را نداشتي خداحافظي واقعي كني. نميتوانستي بپذيري كه اين رفتن براي هميشه است. در زندگي كوتاهت هرگز نرفته بودي. رفتن را نميشناختي.
در چنين بعد از ظهري بود. چند ساعت پيش يك هواپيماي ايران اير در وين نشسته بود، و حالا تو كنار پنجرهي يك اتاق كوچك سرد ايستادهبودي. چمدان و ساك محقرت هنوز بسته و دست نخورده كنار در نشسته بودند. آنجا كنار پنجره ايستاده بودي، با يك مشت دلار مچاله شده در جيب شلوار جينت، پيشانيات را به شيشهي سرد تكيه داده بودي و آن پايين به ماشين كوچك قرمزي كه زير درختي پارك شده بود نگاه ميكردي. زمين پر از برگهاي زرد بود. هنوز چقدر بچه بودي. تا چند ماه پيش، كوله به دوش فقط راه خانه و دبيرستان را مي رفتي، چشمانت دوخته به زمين داغ آن كوچه ها. آنجا به ياد پنجرهي ديگري افتادي. آن شب كه در تاريكي، آن طور كه ديده نشوي به ديوار تكيه داده بودي و نگاه ميكردي. مرد بيسلاحي در سايهها خود را پنهان ميكرد. دو سرباز مسلسل به دست دنبالش بودند. با تمام قدرتت از خدا خواستي نبينندش. از آن پنجره در آن شبها بود كه زوال را ديدي. شقاوت را ديدي. پوچي دنياي بزرگترها را ديدي. آنجا بود كه متوجه شدي آدم بزرگ بودن نشانهي عاقل بودن نيست. و با خود عهد بستي هرگز مثل آنها بزرگ نشوي. هميشه همانطور كه هستي، كمي كودك، بماني. چند سال بعد، آن صبح كه در نيمهتاريك عازم ادارهي گذرنامه بودي چند دقيقه كنار همان پنجره ايستادي. يادت هست؟ پنجره را باز كردي. در گلدان پشت شيشه يك برگ افتاده بود. برگ را در باد رها كردي. برگ افتاد. چرخيد و رفت. رفت و دور شد. نگاه نكردي ببيني در كجا فرود خواهد آمد.
جه ميدانستي ديگر هرگز بيخيال آنجا در حياط خانهي بابا جان بزرگ نخواهي ايستاد. بوهاي آشناي كمد لباس مامان جان بزرگ را هرگز حس نخواهي كرد. آن دو را ديگر براي هميشه از دست دادي. و آن يكي ديگراني كه عشق را چه بيشرط نثارت ميكردند. چه ميدانستي ابعاد گستردهي تنهايي عظيمي را كه در انتظارت بود. چه ميدانستي از آن پس ديگر به هر شهر دنيا كه بروي، كسي در آن سو منتظرت نخواهد بود. و چه ميدانستي بايد سالهاي سال بگذرد تا دوباره روزي برگردي و برسر مزار كساني بروي كه چه ساده و بيوداع تركشان كردي.
چند ساعت پيش هوا نيمهتاريك بود كه ساك و چمدان را در ماشين گذاشتند. براي آخرين بار عجولانه نگاهي به دور و برت انداختي. به نوارهات، به مجسمهي لورل و هاردي، به صندلی راک، به جعبهي نامههاي دوستهاي مكاتبهاي، به پوستر يك بچه گربه با يك چشم سبز و آن يكي آبي، به تصوير قايق كوچكي در ميان موجهاي خروشان. از گوشه و كنار اتاق اشيائي از خاطرهي يك زندگي را شتابان برداشتي و در جيبهات فرو كردي. در راهروي نيمهتاريك راه افتادي. چند نفر در كنارت بودند، همه ساكت. آن كه جانت يك عمر به جانش بسته بود، سيني قرآن بهدست، بيحرف ايستاده بود. ميدانستي دارد وانمود ميكند همه چيز عادي است. از زير كتاب ردت كرد و آن را گذاشت روي لبانت. يك ليوان آب پاشيده شد پشت سرت. يك گل سرخ همان صبح تازه باز شده بود. راه كه افتاديد سرت را برگرداندي و آن ديگري را ديدي كه آرام آرام دنبال ماشين قدم ميزد. او هم هنوز بچه بود. يك عمر با هم دعواهاي كودكانه كرده بوديد و هرگز اين طور در هم نديده بوديش. نميتوانستي سرت را برگرداني. او هم نميتوانست برگردد. همينطور دنبالت ميآمد. ماشين پبش رفت، به كوچه اي پيچيد و دور شد. آخرين باري بود كه كودكياش را ميديدي.
حالا كنار آن پنجرهي سرد ايستاده بودي، گيج، منگ، هراسان .. اما انتخاب خودت بود. به دنبال چه بودي؟ از چه ميگريختي؟ جانت كه در خطر نبود. فرديتات چرا. و نيز نحوهي نگاهت به زندگي. ولي هنوز نميدانستي در همه جا، دنيا با فرد سر ستيز دارد. هميشه بايد با دنيا كلنجار رفت. هميشه لجوجانه در راه رويا ها ميايستد. بايد سالها ميگذشت تا آهسته آهسته بيرحمي اش را بشناسي.
بيست سال گذشت. در كوچه پس كوچه هاي آن شهر راه مي افتادي، پالتوي پرپرياي كه در تهران خريده بودي كفاف آن سرما را نميداد. آن قدر ميرفتي كه ديگر نميدانستي كجايي. خود را گم ميكردي. در ايستگاهي مي ايستادي، با نزديك شدن صداي هراسناك قطار ناگهان احساس تنهايي تمام وجودت را لبريز ميكرد. بيهدف در قطارها ميرفتي. سرت را به شيشهي پنجره تكيه ميدادي و به تصوير مبهم چشمهاي خودت در زمينهي جنگلها نگاه ميكردي. دلت ميخواست قطار تند تر و تندتر برود. صداي مهيبش در ذهنت بكوبد و بكوبد، بلكه به فراموشي برسي. آن قدر تند برود كه بيحس شوي. ناگهان ميايستاد. سكون محض. و صداي "لطفا همه پياده شويد". دوباره سوار ميشدي و راه را بر ميگشتي.
پشت يك باجهي تلفن منتظر ميايستادي. دندانهايت به هم ميخورد. به اينگونه سرما عادت نداشتي. گوشهايت بيحس ميشدند. دلت چقدر ميخواست اعتراف كني "من مامانمو ميخوام". حاضر بودي تمام زندگيت را بدهي تا يك لحظه صدايش را بشنوي. صداي امنيت را. دلت چقدر ميخواست بابا جان بزرگ محكم در آغوش بگيرندت و آنجا اشكهايت را آسوده بباري. اما وانمود ميكردي كه همه چيز روبهراه است. كه قوي هستي، كه شجاعي، كه ديگر بزرگ شدهاي. چه ميدانستي ديگر عصرها خلوت كردن با مامان را، با هم چاي خوردن را، دست در دست هم در خيابان رفتن را، براي هميشه از دست دادي. امنيت خانه را از دست دادي. آسمان بيويزا را از دست دادي. آن تنها جا كه هميشه در آن سو كسي در انتظارت بود را از دست دادي. چه ميدانستي در زندگي چقدر بايد رفت. و چقدر بايد ببازي تا بزرگ شوي.
شيكاگو، پاييز 2004
سلام آدم همه جا تنهاست. و همیشه درگیر این پرسش که کجا خود را در خانه حس کنم. موفق و شادکام باشی.
Posted by: saye tanha | 11/06/2005 at 01:57
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست
Posted by: مردي آواز مي خواند | 11/06/2005 at 09:05
:(((((((((((((((((((((((
Posted by: سرزمین رویایی | 11/06/2005 at 11:49
میگن توی زندگی هیچ وقت نمیشه گفت یه کاری که کردی غلطه یا درست. چون فقط یه بار زندگی میکنی .
Posted by: پیام | 11/07/2005 at 08:32
خیلی غربت سخته& بخصوص برا یه آدم احساساتی و وابسته.
Posted by: طیبه | 11/08/2005 at 06:47
فقط می تونم بگم حرف نداره!
می خوام بیشتر بنویسم ولی نمی تونم.
اوایلش منو یاد صحنه هایی از فیلم پدر خوانده می ندازه.جایی که ویتوی کوچک کوچ می کنه به نیویورک و از پشت پنجره مجسمه آزادی رو نظاره گره.
این متن هم می تونه تم اصلی یک سناریو باشه
کاش می تونستم بنویسمش.
پاینده باشی
Posted by: saleh | 11/11/2005 at 12:06
فقط می تونم بگم حرف نداره!
می خوام بیشتر بنویسم ولی نمی تونم.
اوایلش منو یاد صحنه هایی از فیلم پدر خوانده می ندازه.جایی که ویتوی کوچک کوچ می کنه به نیویورک و از پشت پنجره مجسمه آزادی رو نظاره گره.
این متن هم می تونه تم اصلی یک سناریو باشه
کاش می تونستم بنویسمش.
پاینده باشی
Posted by: saleh | 11/11/2005 at 12:08
فقط می تونم بگم حرف نداره!
می خوام بیشتر بنویسم ولی نمی تونم.
اوایلش منو یاد صحنه هایی از فیلم پدر خوانده می ندازه.جایی که ویتوی کوچک کوچ می کنه به نیویورک و از پشت پنجره مجسمه آزادی رو نظاره گره.
این متن هم می تونه تم اصلی یک سناریو باشه
کاش می تونستم بنویسمش.
پاینده باشی
Posted by: saleh | 11/11/2005 at 12:18