یک نوشتهء قدیمی
این بار برای نادیا، و آن دیگری که باید خیلی تنها باشد، بی او
چرا مرا هميشه در پستوي سرد و تاريك اينجا نگه ميداري؟ گاهي مرا در ميآوري و نگاهم ميكني. بلندم كه ميكني مژههايم از هم باز ميشوند و چشمهاي براقم زلزل نگاهت ميكنند. به گونههاي گلگونم دست ميكشي و سينهام را ميفشري كه صدايم را در آوري. ذوق ميكني و سرم را اين طرف و آن طرف ميچرخاني. دامنم را با كنجكاوي بالا ميزني. بعد كه ديگر از ذوق افتادي دوباره مرا ميبري در يك پارچه ميپيچي و در يك جعبه در گوشهي سرد انبارت نگه ميداري.
گاهي مرا به اتاقت ميبري و بويم ميكني، تماشام ميكني. از بازي با موهام كه خسته شدي پشتت را به من ميكني و به خواب ميروي. من همانجا دمر ميمانم و چشمهايم باز نميشوند تا به سقف خيره شوم. ميدانم تقصير تو نيست. ميدانم نميداني با من چه كني. به تو ياد ندادهاند من چه هستم. به تو ياد ندادهاند خودت چه هستي. براي همين گاهي دلم براي هر دومان ميگيرد. بايد خيلي تنها باشي. بيمن.
آن وقتها، وقتي در تاريكي انبار دراز ميكشيدم و منتظرت بودم در دلم خداخدا ميكردم كه نكند يك روز برق چشمهايم برود. نكند گونههايم بيرنگ شوند. نكند يك روز بيشوق نگاهم كني. ولي نميدانم چطور شد. يك بعد از ظهر در آن انبار سرد ناگهان صدايي شنيدم كه آهستهآهسته در سينهام مينواخت. و شروع كردم به فكر كردن به بيرون از انبار.بعد از آن ديگر در خودم نميگنجيدم. راستي تو هيچوقت گوشت را روي سينهام نگذاشتي تا آن صداي آهسته را بشنوي. ولي ديگر مهم نيست.
يكي از اين روزها وقتي در نيمهباز يود و تو حواست نبود راه ميافتم بيرون. وقتي ديدي رفتهام يا دلت ميگيرد و غمگين ميشوي، يا خشمگينانه دنبالم ميآيي. وقتي مرا از دور ديدي كه دارم همينطور در كوچه به راه خود ميروم به طرفم ميدوي و با يك حركت يا دستم يا كلهام را از جا در ميآوري. بعد وقتي پشيمان شدي ميبيني ديگر هرگز نخواهي توانست آنها را سر جاشان بينداري. ولي ديگر مهم نيست. اگر دست يا كلهام را هم از دست بدهم ديگر باكي ندارم. به آن صداي آهسته در سينهام گوش ميكنم و يكي از اين روزها وقتي حواست نبود ميزنم بيرون، ميزنم به كوچهپسكوچهها، ميروم به سوي ناشناختهها.
زمستان 2004
به تو یاد نداده اند من چه هستم. به تو یاد نداده اند خودت چه هستی. در حین سادگی پر معنا
Posted by: saye tanha | 11/10/2005 at 22:49
همرات خواهم شد به سوي ناشناخته ها
Posted by: مردي آواز مي خواند | 11/10/2005 at 23:45