درازترین شب
دیشب مامان گفت فردا شب یلداست.
اتاق بی صداست. ساکت ساکت. بی قصه.
بچه که بودم، خیلی سال پیش، مامان ما رو می برد فروشگاه کوروش. پله های کوتاهی به در اصلی باز می شدند. موزائیک های کف زمین در خاطرم مانده. همیشه اول بستنی قیفی می گرفتیم، دانه ای دو ریال. طعم وانیل، شکلات یا توت فرنگی. دور میزهای بلند گرد می ایستادیم. قدم نمی رسید، برای همین شاید موزائیک های کف زمین این قدر در خاطرم مانده. اما بیشتر از هر چیز هیجان. هیجان چون بعد از بستنی نوبت می رسید به قسمت کتاب های کودک. آن احساس امنیت، رضایت. آن احساس هیجان. مثل هاله ای از خوشبختی. به کتاب ها که می رسیدیم قلبم چه تند می زد. بوی کتاب ها را می شد از پشت شیشه های ویترین هم حس کرد. نوید قصه را.
آن روزها، در صبح های روشن در آشپزخانهء بزرگ که بوی یخچال فیلکو می داد، دنبال مامان جان بزرگ و بابا جان بزرگ راه می افتادم، مثل یک بره. از قدیم ها بگید. از آب انبارهای قدیمی. از بچگی هاتون بگید. بچگی های مامان چه جوری بود؟
شب هایی که پیش مامان می خوابیدم، وسط های قصه از نفس می افتاد و به خواب می رفت و دیگر در تاریکی صدای پر ولع را توی گوشش نمی شنید. بعد چی شد؟ بگو.
سال ها بعد در ایام تعطیل مدرسه، شب بود و کتاب های تن تن، "جواهرات کاستافیوره"، "گنج های راکام"، داستان های پلیسی.
سال هاست دیگر قصه ای نیست. آخرین قصه گوی من کریشتف کیشلوفسکی هم دیگر نیست. آخرین های نسل در حال انقضاء.
اتاق ساکت است. ماه هاست تلویزیون آن گوشه روشن نشده. مطمئنم قصه هاش به دردم نمی خورند.
امشب، شب یلداست. درازترین شب بی قصه.
شیکاگو، آخرین شب پاییز 2005
شيشه مي در شب يلدا شب يلدا شكست....
Posted by: مردي آواز مي خواند | 12/21/2005 at 04:34
چه از فیلمای برگمان خوشت بیاد و چه نیاد ، پیشنهاد میدم فیلم فانی و الکساندرش رو ببین.
Posted by: asiaban | 12/21/2005 at 11:52