Cafe Le Jardin
خسته که بودم می رفتم آنجا. ظهر ها صف بلندی بود که تا بیرون در هم می رفت. می شد اسمش را گذاشت پاتوق، گریزگاه، میعادگاه یا هر چی. در طول سال ها همه چیز بود. ظهرها از سر کار، عصرها قبل از شروع یک فیلم، صبح ها قبل از شروع یک کلاس. درست آن طرف خیابان بود از ایستگاه قطار.
خانم چاق مهربان، برادر لاغر کشیده اش. با هم نمی دانم کدام زبان اروپای شرقی را حرف می زدند. گمانم رومانیایی. به همه می گفتند فرانسوی اند. بیرون که برف می بارید، پشت شیشه های بلند می نشستی، وقتی برایت قهوهء طعم فندق می آورد و همین طوری گوشهء فنجان یک کولاشکی سیب و یکی هم توت فرنگی هدیه می گذاشت. نور گرمی محیط کوچک را احاطه می کرد. یک میز بار مانند سرخ و سه تا صندلی بلند سرخ همیشه اشغال بود. و دو تا میز و صندلی کوچک کنار پنجره. هر روز باید می پرسیدی این آهنگ های غریب، هر کدام به یک زبان دنیا مال کدام خواننده اند؟
یک کمپانی زنجیره ای با یک نام پر آوازه ناگهان پیداش شد. درست بغل همین محل کوچک گمنام. چند تا مغازه را خرید و خیلی سریع دست به کار شد. با جثه ای غول آسا. پیشخوانی از این سر تا آن سر. صد تا میز و صندلی. با صد جور کالای منظم. بی در و پیکر.
در یک آخر هفته تاسیس شد. با بوق و کرنا. روز اول هفته کافه لو ژاردن باز نکرد. روز بعد هم. آدم های همیشگی سر صبح، سر ظهرآمدند و ندانستند چه شده. بی خیالانه رفتند به محل جدید. کافه لو ژاردن برای همیشه بست. و هیچ کس ندانست برادر و خواهر کجا رفتند.
عوضش ميشه الان توی تاريکی سرد اونجا ـ که زور هيچ رقص نوری بهش نمی رسه ـ نشست آهنگاشونو نفهميد..و قهوه ای که طعمی نداره رو نوشيد..و به تابلوی نقاشی "پنجره" خيره شد..کاری که آدم های همیشگی مجبورند به انجامش..
Posted by: خاطرات خاك تلخ | 01/07/2006 at 05:51