غفلت
اتاق سرد و نیمه تاریک بود. اول صبح. سایهء کوچک گلدان پشت پنجره در سکوت می لرزید. یک دفعه متوجه شدم چند روزی ست به آن آب داده نشده. آرام نشسته و صداش هم در نمی آید.
یکی دوسال پیش کتاب مصور رنگی قشنگی دیدم از رابطهء انسان با سگش. جمله ای از کشیشی در آن بود که هرگز از یادم نمی رود. دقیقش یادم نیست، ولی چیزی بود در این مایه که اگر تا آخر دنیا هم به دنبال عشق و ایمان بروی، آن قدر قوی و ارزشمند نیست که به همان موجود زنده ای که در چند قدمیت ایستاده مهر بورزی.
وقتی سنگی به آب می افتد، سلسلهء موج ها از آن نخستین موج آغاز می شوند. همان یکی که نزدیک ترین به سنگ است. و از آنجاست که می روند و می روند تا به کرانه های دور.
چقدر زمان از دست رفته. چقدر نگرانی از مرگ های آن دوردست ها، و چقدر بی اعتنایی به مرگی در همین چند قدمی. باید این کامپیوتر را خاموش کنم، پرده ها را بکشم، پنجره ها را باز کنم. چقدر کار دارم!
چقدر با احساس بود
Posted by: سرزمین رویایی | 01/25/2006 at 15:20
زمان را دریابیم و....دوست بداریم..
Posted by: طیبه | 01/27/2006 at 07:16
salam nashenakhte aziz, be nokte rizi be zibaii eshare kardi... che jomle por manii gofte an keshish
Posted by: saye tanha | 01/28/2006 at 22:20
nashenakhte aziz, yadam raft ino begam. garare ba chand ta az doostan clupi majazi jahate nagd hadafmand dastanha va nevisandegi iijad konim. khoshhal mishim agar dar in rah hamrahiiman koni. montazerim
Posted by: saye tanha | 01/28/2006 at 22:43