اگر بگویی داستان، دل بستن یک دختر نوزده ساله از اعماق جنوب است به مرد دنیا دیده ای که سال ها پیش سرزمینش را ترک کرده و اکنون زندگی جدیدش در شلوغی خیابان پنجم و در ازدحام نیویورک است که می تپد، و اگر با آن چند خیابان که نبض داد و ستد نفیس ترین و کهنه ترین فرش های ایرانی ست آشنا باشی، و بتوانی مرد را مجسم کنی، کمی آسیب پذیر، هوشمند، اما نه از نوع کتابی اش، در تلاش برای پیوند زدن نگاه شاعرانهء شرقی با تحرک خوش بینانهء آمریکایی، ناگهان داستان جذاب می شود. مردی دلخسته از کهنگی زمان. از فرهنگی سرکوب گر. دختری لبریز از انرژی، از فرهنگی متمایل به بیان خویشتن.
می توانی حس کنی لرزیدن زانوهای دختر را در حضور مردی که هرگز نمی شود کاملا فهمیدش. و حس کنی رهایی مرد را در حضور زنی که نیازمند بازی های پیچیدهء آن فرهنگ دست و پا گیر نیست. لا اقل من اگر بودم داستان را این گونه می دیدم. نمی دانم چرا بوی نفس های مرد را هم انگار می شناسم. و کمی از رنگ رویاهایش را. نا آشنا بودنش با زن را. جوانی نکردن هایش را. حسرت هایش را. و می شناسم کنجکاوی دختر را. دلسردی اش را از روزمرگی قانون های خشک تو خالی. چشم و دل سیر بودن مردهای هموطنش را. اصلا من اگر بودم، گرسنگی مرد بود که زانوهایم را به لرزه می انداخت.
.چطور این داستان را پرداخت کرده، نمی دانم Meg Mullins
اما به بهای بدبین محسوب شدن باید بگویم از آن کمی که خواندم مایوس شدم. نشان از نشناختن داشت. و نشان از کلیشه. حتی در نام مرد (عشمان خان؟) و یا در نام همسر او در تبریز (فراک؟) نشانی از ایرانیت نیست. به احتمال زیاد ذهن خوانندگان هم زبان مرد هم خالی از پیش داوری نیست. حتی عنوان کتاب "تاجر فرش" هنگامی که به فارسی برگردانده می شود آن طنین رمانتیک انگلیسی اش را می بازد.
فرش اصیل ایرانی، خیایان پنجم، صبح زودهای نیو یورک، اینها برای من تپش خاصی دارند. واز پیوند دادن مقوله هایی که کار دنیا شکاف های عمیق بین آنها انداخته بی اندازه لذت می برم. دوست دارم غرب را هم پیالهء شرق ببینم. دوست دارم یک جفت چشم آبی را مفتون یک جفت چشم سیاه ببینم. بار زدن کهن ترین فرش های ایرانی در سایهء بلند ترین آسمان خراش های دنیا به وجدم می آورد. و تلاقی یک مرد میان سال ایرانی با یک دختر تقریبا نوجوان جنوبی مجذوبم می کند. نقد روی جلد می گوید رمان نشان داده که می شود در یک دنیای پر تراژدی، دو تا آدم کاملا ناهمگون با هم برخورد کنند و شادمانی را در هم بیابند. مطمئنم که می شود. اما چه داستان خارق العاده ای می شد ازش در آورد. حیف!
The Rug Merchant
by: Meg Mullins
Comments