روز استقلال بود. همه جا جشن و آتش بازی بود. مرد جوان خارج از اتومبیلش ایستاده بود و من و من کنان به سوالات پلیس قوی هیکل هفت تیر به کمر جواب می داد.
شاهدی نبود. تنها یک نفر که لحن فریادزن پلیس را شنید، شیشهء ماشینش را پائین کشید تا واضح تر به این استراق سمع بپردازد.
"چرا گواهینامه ات را با خودت نداری؟" لحن ملایم رفع و رجوع کن مرد جوان کلامش را غیر قابل تشخیص می کرد. بر خلاف فریادهای قدرت طلبانهء پلیس. "کی اینجا تعیین می کنه؟ من، یا تو؟" "هوس زندان رفتن به سرته؟"
و تازه، مرد جوان سفید پوست بود، و مرفه. روز استقلال بود. و همه آزادی و دموکراسی را جشن می گرفتند.
.شاهدی نبود
Comments