تهران من
لحظه ها و برخوردهایی هستند که تمام روز در ذهن می مانند. و گویاترند از هزار تا اخبار و نوشته و غیره.
امروز با دکتر لبنانی که همین امروز با او برخورد کرده بودم یادم نیست چه حرفی پیش آمد، سرش را جوری پایین انداخت که صدای کمی خفهء پاسخش را به زحمت می شد شنید. "دیگر نیست". نمی دانم چه در دلش می گذشت با بیروتش. شب، تصادفا به چند عکس سیاه و سفید تهران قدیم برخوردم و آن حس فراموش شده برای چند لحظه بازگشت. آن حس کودکی که تو بودی و شهرت. شهری که برات تمام دنیا بود. آن عشق و نفرت در هم عجین. آن نام ها که دلم را می لرزانند. که نشان داشتند از تاریخچه ای که باید دنبال پدر بزرگ می افتادی و التماس می کردی برات تعریف کند. میدان بهارستان، خیابان فردوسی، خیابان لاله زار، سه راه سپه سالار ، خیابان سعدی، و بعد کافه نادری، خیابان پهلوی، چاتانوگا.
و گرچه که سال هاست شهرم را از دست داده ام، همین که هست، هنوز آنجاست تسلی بخش است. مدت ها بود به این فکر نکرده بودم. تهران من.
یاد جمله ای افتادم که اخیراً یک جا خوانده بودم: بین زندگی کردن و دوست داشتن تناقضی هست. با زندگی کردن از آنچه که دوست داریم دور می شویم . از سوی دیگر زندگی کردن بدون دوست داشتن بی معنی است. پس چطور می شود هم زندگی کرد و هم دوست داشت؟
Posted by: مصطفی | 07/31/2006 at 05:50