نرم آمد توی اتاق. با سر خم، آرام رفت به طرف او که در تاریکی ایستاده بود. آهسته پاش را گذاشت روی مهر و سرش را بالا کرد. کمی زل زل نگاهش کرد. بعد آرام آرام از روی تسبیح و قطب نما هم عبور کرد. رفت آن طرف اتاق و یک دفعه جست روی تاقچهء پنجره. فقط تاریکی ماند و صدای آرام خرخر.
.اومد وسط نمازت -
.خوب شد اومد. براش سلامتی و عمر طولانی خواستم -

Comments