سکوت
نور صبح از خلال پنجره های رنگی ارسی به روی نقش های فرش ها می تابید. ذرات غبار بی هدف در هوا شناور بودند. و سکوت، سکوت رخنه کننده به ژرفاهای تو. یادشان رفته بود موسیقی را راه بیندازند. هر لحظهء این فراموش کاریشان را غنیمت می داشتم که ناگهان سروصدای تحت نام موسیقی به تقدس این چند لحظه هجوم آورد.
نمی دانم به چه نامی خطابش می کنند. آلودگی صوتی یا چیزی از این قبیل. اما انگار هیچ جا نیست که بشود به آن پناه برد. در این زندگی شهری مدرن هر کجا می روی غرق صداست. راهرو، پیاده رو، لابی یک هتل، درون یک فروشگاه، رستوران، صحنه به صحنه هر فیلم، فضای بین دو تا آدم.
با خودم فکر می کردم مثلا صد سال پیش، باید چقدر سکوت بیشتری بر زندگی آدم ها حکمفرما می بوده باشد. و همین می باید ریتم متفاوتی به زندگی آنها می بخشیده باشد. و ارزش بیشتری به نوای یک موسیقی. سکوت. سکوت گمشده و از دست رفته، که ناب ترین و تعیین کننده ترین جزء هر موسیقی و ریتم است.
خوب گفتی , من هم توی این عیدی به این نتیجه رسیدم که عاشق فیلمهای ساکتم , فیلمهایی که گوشه گوشه شون رو از موسیقی پر نکرده باشن .
Posted by: پیام | 04/04/2008 at 11:01