یه گربه نحیفی هست، گاهی صبحا که از خونه می رم بیرون می بینمش. اون روز صبح باز اومد، یک دفعه دلم لرزید. با خودم فکر کردم من که تو خونه گوشت ندارم. پنیر می خوره؟ خب دوست داشتن همینه دیگه، پس چیه؟ همین که بتونی، خودش سعادته. از نعمت های خداست که بتونی.
وقتی مغشوش و سردرگمی، هزار تا کتاب مقدس هم کم است. اما وقتی به درکی نائل می شوی، حتی یک کلمه هم زیادیست.
نمی خواهم کلمه های دستمالی شده و از معنا افتاده را بار دیگر به دست بگیرم. اما باید بگویم. دارم کم کم به یقین می رسم (یا شاید همیشه یقین داشته ام) که گرانبهاترین گنجینهء هر انسان توانایی اوست در دوست داشتن و عشق ورزیدن، و همچنین یک جورهایی مربوط به همین، به قابلیتش در ایمان. ندیدن، و باور داشتن.