امروز در اینجا روز شکرگزاریست. یاد آن سال ها پیش می افتم که در چنین روزهای تعطیل عمومی دلم چقدر می گرفت، به خصوص که همسن و سال هام همه عازم دیار خانه و خانواده شان می شدند، و چقدر مال من دور و غیر قابل دسترس بود. همه جا چقدر سوت و کور می شد. نمی دانم چرا امروز همه اش یاد آن روز بودم که به خانه ای در یکی از شهرهای اطراف دانشگاه دعوت شده بودم. وقتی همه به گرد میز غذا نشستیم، یک دفعه یکی از مهمانان خانواده بحث را یکراست برد به ایران و تمام کلیشه هایی که از مطبوعات آن روزهای اینجا به خوردش داده بودند و خلاصه خود را در یک میز بازجویی یافتم که باید پاسخگوی علل گروگان گیری و غیره و غیره باشم. هر چقدر هم که میزبان که یادم نیست عمه اش یا خاله اش یا همچین چیزی بود به او اشاره کرد به خرجش نرفت که نرفت. در کتش نمی رفت که آخر این یک وجب بچه چه پاسخی دارد بدهد. حالا که یادم می آید خنده ام می گیرد، و در عجبم که چقدر بینش آدم هایی که باهاشان سر و کار دارم متفاوت شده. کسی چه می داند، مطمئنا اگر به آن شهرهای کوچک ایالت های میانی بروی هنوز هم با چنین نگاهی رو به رو شوی. فقط یادم است که آن تلخ ترین نهار زندگیم بود، و هنوز احساس بی قراری آن دختر نو جوان را حس می کنم که صبر نمی توانست بکند تا آن بعد از ظهر به پایان برسد تا به آرامش خلوت خود بازگردد.همیشه در این روز این خاطره به سراغم می آید.