احساس می کنم ما بی استاد گام در این وادی گذاشتیم. بی بهره از خرد کار کشتگان این راه. بی بهره از قصه های سرد و گرم چشیدگان. تصاویرمان را از تاربینان وام گرقتیم. اینست که بندهایی که به گذشته وصلمان می کنند این قدر سست از آب در آمدند. صدای قصه گویان اصل به گوشمان نرسید. اینست که فریب بدلی ها را چه ساده پذیرفتیم. به تصاویر دروغین دل خوش کردیم. جامه های دیگران را به تن کردیم و نداستیم می شود در جامهء خویشتن چه برازنده بود.
احساس می کنم کورمال کورمال به بیراه ها رفته ام. سرزمینم را به درستی نمی شناسم. نمی خواهم حب و بغض های دیگران دنیای من شوند. نمی خواهم وقت نازنین را با بطالت های دیگران پر کنم. مثل قدیم ها صبور و آرام نیستم. انگار زود از کوره در می روم. چرا این قدر بی تابم؟ ضرورت نگاه کردن از نو مدت هاست در دلم بد جور بیدار شده. همیشه برام ارزشنمدترین گنج دنیا توانایی در کودک ماندن بوده. بی غل و غش دیدن همه چیز، ساده و تازه دیدن، تن به یاوه نسپردن. وقتی در تاریک روشن جاده ها، کوهستان های پر راز سر بر چشم های خواب زده ام می گسترند چیزی در دلم بد جور می جوشد. می خروشد. نمی دانستم این همه اشک سال ها و سال ها دوری چه بد جور در دلم فرو خورده و تلنبار شده اند. باید روزی، جایی جاری شوند.
Comments