کلید را مدتهاست گم کرده ام. همان کلید کهنهء آهنی را می گویم. همان کلید خاک خورده که چند سال پیش در یک جمعه بازار، یک دفعه جلوم سبز شد. اما دلم براش تنگ شده. و برای آن شبی که به گردنم بود، برای آن بازگشت به اتاق کودکی ها، پس از سال ها.
مقابل آینه ی قدیمی نوجوانی ام نشستم. به گردنم که دست کشیدم، کلید فولادی صدساله ای را به روی بندنازکی لمس کردم. کلیدی که انگارهرگز دری رانخواهد گشود. تو در قطار خودت نشستی. سال ها پیش گاهی می رفتم دقایق طولانی مقابل تابلوی "ایستگاه قطار" مونه می ایستادم. خودم را می دیدم که با یک لباس سیاه بلند و یک چمدان زوار دررفته در سایه روشن آنجا ایستاده ام. شاید تو هم یک روز از همان ایستگاه عبور کردی. نگاهم یک لحظه به سویت چرخید. اما تو با همان چمدان کوچکت به سوی قطار دیگری رفتی. و من همانجا پشت سایه ها ایستادم. مثل همیشه بی مقصد، بی آغاز، بی پایان. می دانی؟ می شود سال ها در شب جاده های خاک آلود رفت. به خش خش صدای ضبط صوت قراضه ای گوش سپرد. در جایی یک چایی زعفرانی خورد. از شهرهای بی نام عبور کرد. شهرهایی که جز یک سبزی فروشی، یک بقالی ویک جگرکی سهم دیگری از روزگار نبرده اند. می شود نیم نگاهی به پسر بچه ی نحیف و سگ نحیف تری که دور و بر یک کبابی محقر می پلکند انداخت و بعد چهره را به سویی دیگر چرخاند. می شود برای همیشه در جاده های خاکی غبارآلود سرگردان بود در جستجوی چیزی که هرگز به دست نخواهد آمد. چیزی که پشت سال ها و شهرها، پشت توهم ها و آرزوها، برای همیشه گم شده. می شود در جستجوی وصل شدنی بود که هرگز قرار نیست اتفاق بیفتد. یا می شود برای چند لحظه وصل شد، و بعد آن را به سرعت به فراموشی سپرد. می شود به دنبال پل گشت و فقط دیوار یافت. و درهای چند صد ساله ی خاک آلود پر راز. و می شود آهسته آهسته پذیرفت که راهی برای گشودنشان نیست. می شود ناگهان با آوار یک واقعیت رو به رو شد که هرگز زندگی نکرده ای. که کلنجار رفته ای ولی چیزی به جز آنچه از تو خواسته اند نبوده ای. که هرگز شهامت نداشته ای. که زندگی در تو رخنه نکرده. که تو در زندگی رخنه نکرده ای. که راز بودن را که چه آسان در مشتت داشتی، چه آسان تر گم کردی. می شود ایستاد و دید که هر آنچه که یک عمر در ذهنت تپانده بوده اند به یکباره فرو بریزد. و ناگهان همه چیز را بی معنا و بی محتوا یافت. آنجا ایستاد با یک لباس سیاه بلند و یک چمدان زواردررفته رو در روی یک تهی، یک خالی، یک تنهایی که ژرفایش هراسناکت کند. به اعماق آن خیره شد، به داخلش گام گذاشت، و در عظمتش گم شد. بی آغاز، بی پایان. و می شود در یک آینه ی قدیمی نگاه کرد و پشت یک چهره ی به ظاهر قوی دخترک پانزده ساله ی بی کسی را دید با کلید فولادی صد ساله ای از شهری بی نام به گلویش. کلیدی که هرگز دری را نخواهد گشود
Comments