دیدن دعوت مصطفای عزیز به نوشتن در بارهء اعترافات سبز و باقی قضایا ناگهان مرا به فکر انداخت که مدتهاست اصلا به این موضوع فکر نکرده ام. چه شد آن بعد از ظهرهای مورچه بازی و آن حس عزیز وصل بودن به مورچه و سگ و کبوتر و ماهی و گل، و آن ذهن کودکانه که نمی توانست و لازم نمی دید این را توصیف کند، اما می دانست که در این دنیا سهیم و شریک زنده های دیگر است، پس واجب است احترامشان را نگه دارد و هواشان را داشته باشد.
پس اولین گناه من همین فراموشیست. بگذریم از این همه پرینت کردن های غیر ضروری، بخصوص رسیدهای سه لایی فقط بخاطر نیاز به یک لایه و روانه کردن دو لای دیگر به سطل آشغال که همیشه با یک حس مبهم درد وجدان همراه است. بگذریم از دقایق طولانی ایستادن زیر دوش پرفشار آب داغ، و هیچ کار نکردن جز خیال پردازی. بگذریم از جدا نکردن آشغال ها و دور انداختن همه آنها با هم. بگذریم از قهوه خوردن در لیوان یک بار مصرف (البته به استثنای وقت های نشستن در کافی شاپ که همیشه با لیوان های واقعیست، اما نه چندان به خاطر دغدغه های سبز، بلکه به خاطر ترجیح دادن کیفیت). بگذریم از این همه دستمال کاغذی که از زمین و آسمان بالا می رود.
اما این وسط ها گهگاه کارهای خوبی هم انجام می شوند. مثل خاموش کردن چراغ ها پشت سر، حتی در دستشویی های عمومی که ظاهرا چراغ ها باید روشن بماند. خاموش کردن چراغ ها علی رغم گهگاه میل شدید به اتاقهای پر نور. کارهایی مثل بستن شیر آب در فاصله میان مسواک زدن و شستن دهان. کارهایی مثل بریدن نوشته های روی انواع و اقسام گزارش های سر کار و استفاده از قسمت های سفید باقی مانده به عنوان کاغذ باطله، و گوشزد کردن این نکته به دیگران که در آن سوی کرهء زمین همین حالا کودکانی هستند که برای یاد گیری خواندن و نوشتن کاغذ ندارند. خصوصیاتی مثل بیزاری از دور انداختن غذا. نمی دانم این یکی جزو چنین لیستی محسوب می شود یا نه. اما اصولا تلاش های جسته گریخته در یافتن کاربرد برای هر چیز به جای دور انداختن آن.
اما گذشته از همهء اینها فکر می کنم به آنچه نیاز داریم باز یافتن یک باور گم شده در این روزگار تکه پاره است. آگاه بودن از اصل سادهء وحدت وجود در این جهان. این که ما همه و همه به هم وصلیم. این که براستی لرزش بال یک پروانه در چین وصل است به نسیمی در شیکاگو، یا تهران، یا لوس آنجلس، یا پشت پنجرهء تو همین لحظه، هر جا که هستی. آن وقت می توانیم از ته دل بگوییم آب را گل نکنیم.
ممنونم،
هم به خاطر پذیرفتن دعوتم،
هم به خاطر لطفی که به من دارید،
و هم به خاطر نوشته بسیار خوب و پرمعنیتان.
شاد باشید.
Posted by: مصطفی | 04/05/2009 at 19:40